سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد
سکوتم از رضایت نیست صدای سنگین سکوت… در ذهن خسته ام میشکند، از خویش دور افتاده ام لیک،،، چراغی در دور دست وجودم سوسو میزند، کسی فریاد میزند،با صدای بی صدا، آری،این صدای سکوت است که میشنوی کسی دراین سوز و سرما دست هایت را نمیگیرد در جیب بگذارشان... شاید ذره ای خاطره ته جیبت مانده باشد... که هنوز هم گرم است! باران که می بارد....... هنوز هم نمی دانم که چرا تو خود را مسئول تقدیر دانستی! چرا تو فکر کردی که باید تاوان همه کس را بدهی؟ جزآنکه هرچه کردی و گفتی نشان از صداقت داشت؟!! پس به کدامین گناه ناکرده سالهای عمررا تنها به خاطر دیگران باهیچ معامله کردی؟ باور کن ذهن من آشفته نیست.... ذهن من مجموعه ای از آشفتگی هاست. من نمیتوانم این حوادث را تقدر بنامم، من نام زندگی برآن نهاده ام. و قبول کن توهم اگر به جای من بودی حال و روزگاری بهتر ازمن نداشتی. به چهره من نگاه کن... چشم های من سر گردان نیستند، چشم هایم مأمن سر گردانی هاست!!!! و من تردید داشتم که با نبودنت آرام می شوم یا با بودنت خوشبخت؟ و حتی شک داشتم که آرامش را می خواهم یا خوشبختی را! و هنوز دست و پا میزنند ذهن خسته ام… قلب درمانده ام… چشمان بهت زده ام… حرف هایم این روزها سر و ته ندارد!! وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند ای تماشایی ترین مخلوق برروی زمین آسمانی میشوم وقتی نگاهت میکنم. فراموش کردنت مثل آب خوردن است برایم از همان آبهایی که می پرد توی گلو وسالها سرفه میکنیم. شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
دلم برایت تنگ تر می شود........
راه می افتم ............
بدون چتر......
من بغض می کنم .......
آسمان گریه......



زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند
ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند
سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟
یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند
هیچ کس هم صحبت تنهایی یک درد نیست
خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند
مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟
فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت
بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
ادامه مطلب
| Design By : ali-s -18 |

